سیاه‌قلــــــــــــــــــــــــــــــم

دانلود گزارش‌های بهمن صباغ زاده

سیاه‌قلــــــــــــــــــــــــــــــم

دانلود گزارش‌های بهمن صباغ زاده

گزارش جلسه‌ شماره 1095 به تاریخ 2/3/94 (بازخوانی ادبیات کلاسیک)

۱- بازخوانی ادبیات کلاسیک؛ شاهنامه‌ی فردوسی؛ بر اساس نسخه‌ی ژول مُل؛ قسمت بیست و هشتم؛ بیت 2701 تا 2800

پس از روخوانی کتاب گلستان سعدی به تصحیح خلیل خطیب رهبر و گزیده‌ی غزلیات شمس به انتخاب و تصحیح دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی نوبت رسید به کتاب شاهنامه‌ی فردوسی که در بخش بازخوانی ادبیات کلاسیک در جلسه خوانده شود. در تاریخ 8/6/1393 که آخرین قسمت گزیده‌ی غزلیات شمس در جلسه خوانده شد تصمیم گرفته شد که کتاب بعدی اثر سترگ حماسه‌سرای بزرگ تاریخ ادبیات، فردوسی طوسی باشد. بر اساس نسخه‌ی ژول مُل، شاهنامه‌ی فردوسی در هفت جلد و 52623 بیت سروده شده است و از آن‌جا که هر جلسه حدود نیم ساعت آغازین جلسه به خواندن ادبیات کلاسیک اختصاص دارد، اگر قرار بود تمام شاهنامه را بخوانیم با در نظر گرفتن 100 بیت در هر جلسه، حدود یازده سال طول می‌کشد تا این کتاب در جلسه خوانده شود. از این رو تصمیم گرفتیم حدود 10000 بیت از این کتاب را در طول حدود دو سال در جلسه روخوانی کنیم. نسخه‌ی ژول مُل مبنای کار در نظر گرفته شد و هر هفته 100 بیت هفته‌ی آینده در جلسه مشخص خواهد شد و در وبلاگ هم اعلام خواهد شد تا دوستانی که در جلسه شرکت می‌کنند بتوانند از پیش آماده باشند و لطف کرده و با مطالعه به جلسه بیایند.

 

28

شاهنامه‌ی فردوسی؛ قسمت بیست و هشتم؛ بیت 2701 تا 2800

فردوسی » شاهنامه » جلد اول » منوچهر » بخش 7 – آمدن زال به نزد مهراب کابلی

...

ز سر تا به پایش به کردارِ عاج

به رُخ چون بهشت و به بالا چو ساج

بران سُفتِ سیمین دو مشکین‌کمند

سرش گشته چون حلقه‌ی پای‌بند

دهانش چو گلنار و لب ناردان

ز سیمین برش رَسته دو ناروان

دو چشمش به سانِ دو نرگس به باغ

مژه تیرگی بُرده از پَرّ زاغ

دو ابرو بسان کمانِ طِراز

برو توز پوشیده از مُشک ناز

اگر ماه بینی همه روی اوست

اگر مُشک بویی همه بوی اوست

بهشتی‌ست سرتاسر آراسته

پُر آرایش و رامش و خواسته

برآورد مر زال را دل به جوش

چنان شد کزو رفت آرام و هوش

شب آمد پُر اندیشه بنشست زار

به نادیده برشد چنان سوگوار

چو زد بر سر کوه بر تیر شید

جهان شد به سان بلورِ سپید

در بار بگشاد دستانِ سام

برفتند گُردان به زرّین نیام

درِ پهلوان را بیاراستند

چو بالای پرمایگان خواستند

همی رفت مهراب کابل‌خدای

سوی خیمه‌ی زالِ زابل‌خدای

چو آمد به نزدیکیِ بارگاه

خروش آمد از در که بگشای راه

سوی پهلوان اندرون رفت گو

بسان درختی پُر از بارِ نو

دل زال شد شاد و بنواختش

وزان انجمن سر برافراختش

بپرسید کز من چه خواهی؟ بخواه

ز تخت و ز مُهر و ز تیغ و کلاه

بدو گفت مهراب کای پادشا

سرافراز و پیروز و فرمانروا

مرا آرزو در زمانه یکی‌ست

که آن آرزو بر تو دشوار نیست

که آیی به شادی برِ خانِ من

چو خورشید روشن کنی جان من

چنین داد پاسخ که این رای نیست

به خان تو اندر مرا جای نیست

نباشد بدین سام همداستان

همان شاه چون بشنود داستان

که ما می گساریم و مَستان شویم

سوی خانه‌ی بُت‌پرستان شویم

جز آن هر چه گویی تو پاسخ دهیم

به دیدارِ تو رایِ فرّخ نهیم

چو بشنید مهراب، کرد آفرین

به دل زال را خواند ناپاک‌دین

خرامان برفت از برِ تختِ اوی

همی آفرین خواند بر بختِ اوی

چو دستانِ سام از پَسَش بنگرید

ستودش فراوان چنان چون سزید

برو هیچکس چشم نگماشتند

مر او را ز دیوانگان داشتند

ازآن کو نه هم‌دین و هم‌راه بود

زبان از ستودنْش کوتاه بود

چو روشن‌دل پهلوان را بدوی

چنان گرم دیدند با گفت‌وگوی

مر او را ستودند یک یک همان

بزرگان و نام‌آورانِ جهان

ز بالا و دیدار و آهستگی

ز بایستگی، هم ز شایستگی

دل زال یکباره دیوانه گشت

خرد دور شد، عشق فرزانه گشت

سپهدارِ تازی سرِ راستان

بگوید برین بر یکی داستان

که تا زنده‌ام چرمه جفتِ من است

خَمِ چرخ گردان نهفت من است

عروسم، نباید که رعنا شوم

به نزدِ خردمند رسوا شوم

از اندیشگان زال شد خسته دل

بران کار بنهاد پیوسته دل

همی بود پیچان دل از گفت‌وگوی

مگر تیره گردَدْش زین آبروی

همی گشت یک‌چند بر سر سپهر

دل زال آگنده یک‌سر به مِهر

فردوسی » شاهنامه » جلد اول » منوچهر » بخش 8 – رای زدن رودابه با کنیزکان

چنان بُد که مهراب روزی پگاه

خرامان بیامد از آن بارگاه

گذر کرد سویِ شبستانِ خویش

دو خورشید دید اندر ایوان خویش

یکی همچو رودابه‌ی خوب‌چهر

یکی همچو سیندخت با رای و مِهر

بیاراسته همچو باغ بهار

سراپای پُر بوی و رنگ و نگار

شگفتی به رودابه اندر بماند

همی آفرین را بروبَر بخواند

یکی سرو دید از بَرَش گِرد ماه

نهاده ز عنبر به سر بَر کلاه

به دیبا و گوهر بیاراسته

به سان بهشتی پُر از خواسته

بپرسید سیندخت مهراب را

ز خوشاب بگشاد عنّاب را

که چون رفتی امروز و چون آمدی

که کوتاه باد از تو دستِ بَدی

چه مردی‌ست این پیرسر پورِ سام؟

همی تخت یاد آیدش یا کنام؟

خویِ مردمی هیچ دارد همی؟

پیِ نامداران سپارد همی؟

چنین داد مهراب پاسخ بدوی

که ای سرو سیمین‌برِ ماه‌روی

به گیتی در از پهلوانانِ گُرد

پیِ زالِ زر کس نیارد سپُرد

چو دست و عنانش بر ایوان نگار

نبینی نه بر زین چنو یک سوار

دل شیرِ نر دارد و زورِ پیل

دو دستش به کردارِ دریای نیل

چو بر گاه باشد زرافشان بود

چو در جنگ باشد سَرافشان بود

رُخش سرخ ماننده‌ی ارغوان

جوان‌سال و بیدار و بختش جوان

به کین اندرون چون نهنگِ بلاست

به زین اندرون تیزچنگ اژدهاست

نشاننده‌ی خاک در کین به خون

فشاننده‌ی خنجرِ آبگون

از آهو همان کِش سپید است موی

بگوید سخن مردم عیب‌جوی

سپیدی مویش بزیبد همی

تو گویی که دل‌ها فریبد همی

چو بشنید رودابه آن گفت‌گوی

برافروخت و گلنارگون گشت روی

دلش گشت پُرآتش از مِهرِ زال

ازو دور شد خورد و آرام و هال

چو بگرفت جای خرد آرزوی

دگرگونه‌تر شد به آیین و خوی

چه نیکوسخن گفت آن رای‌زن

ز مردان مکُن یاد در پیش زن

دل زن همان دیو را هست جای

ز گفتار باشند جوینده رای

ورا پنج ترکِ پرستنده بود

پرستنده و مهربان بنده بود

بدان بندگانِ خردمند گفت

که بگشاد خواهم نهان از نهفت

شما یک به یک رازدارِ منید

پرستنده و غمگسار منید

بدانید هر پنج و آگه بوید

همه ساله با بخت همره بوید

که من عاشقم همچو بحرِ دمان

ازو برشده موج تا آسمان

پُر از مِهر زال است روشن‌دلم

به خواب اندر اندیشه زو نگسلم

دل و جان و هوشم پُر از مِهرِ اوست

شب و روزم اندیشه‌ی چهرِ اوست

یکی چاره باید کنون ساختن

دل و جانم از رنج پرداختن

نداند کسی رازِ من جز شما

که هم مهربانید و هم پارسا

پرستندگان را شگفت آمد آن

که بَدکاری آمد ز دُختِ ردان

همه پاسخش را بیاراستند

چو آهرمن از جای برخاستند

که ای افسرِ بانوانِ جهان

سرافراز بر دخترانِ مِهان

ستوده ز هندوستان تا به چین

میانِ شبستان چو روشن نگین

به بالای تو در چمن سرو نیست

چو رخسارِ تو تابش پَرو نیست

نگار رُخ تو به قانوج و مای

فرستند و نزدیک خاورخدای

تو را خود به دیده درون شرم نیست؟

پدر را به نزدِ تو آزرم نیست؟

که آن را که اندازد از بر پدر

تو خواهی که گیری مر او را به بر؟

که پرورده‌ی مُرغ باشد به کوه

نشانی شده در میانِ گروه

کس از مادران پیر هرگز نزاد

وزان کس که زاید نباشد نژاد

چنین سرخ دو بُسَّد و مُشک‌موی

شگفتی بُوَد گر شود پیرجوی

جهانی سراسر پُر از مِهر توست

به ایوان‌ها صورتِ چهرِ توست

تو را با چنین روی و بالای و موی

ز چرخِ چهارم خور آیدْت شوی

چو رودابه گفتارِ ایشان شنید

چو از باد آتش دلش بردمید

بریشان یکی بانگ برزد به خشم

بتابید روی و بخوابید چشم

وزان پس به چشم و به روی دُژَم

به ابرو ز خشم اندر آورد خَم

چنین گفت خام است پیکارتان

شنیدن نیرزید گفتارتان

دل من که شد در ستاره تباه

چگونه توان شاد بودن به ماه

به گُل ننگرد آن‌که او گِل‌خَور است

اگر چه گُل از گِل ستوده‌تر است

که را سر که دارو بود در جگر؟

شود ز انگبین دردِ او بیشتر

نه قیصر بخواهم، نه فغفورِ چین

نه از تاجدارانِ ایران‌زمین

به بالای من پورِ سام است زال

ابا بازوی شیر و با کتف و یال

گرش پیر خوانند یا نوجوان

مرا هست آرام جان و روان

جز او هر کس اندر دلِ من مباد

جز از وی برِ من میارید یاد

مرا مِهر او دل ندیده گُزید

و این دوستی از شنیده گُزید

...

***

بازخوانی ادبیات کلاسیک در هفته‌ی آینده:

شاهنامه‌ی فردوسی؛ قسمت بیست و نهمم؛ بیت 2801 تا 2900

فردوسی » شاهنامه » جلد اول » منوچهر » بخش 8 – رای زدن رودابه با کنیزکان

...

بر او مهربانم نه از روی و موی

به سوی هنر گشتمش مهرجوی

...

تا

...

سر مُشک‌بویش به دام آوریم

لبش زیر لب پور سام آوریم

...

***

گزارش جلسه‌ شماره 1095 به تاریخ 2/3/94 (کنفرانس ادبی)

2- کنفرانس ادبی؛ آیین نگارش؛ نگارش 18؛ کاربرد درست یک کلمه؛ محمد کاظم کاظمی

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانت در مواردی که مشکلی به نظرم برسد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

یکی از نکاتی که به ما در انتقال مطلب کمک می‌کند استفاده‌ی درست از علائم و نگارشی و رعایت رسم‌الخط و قوانین مربوط به آن است. در گذشته علائم نگارشی در شعر جدی گرفته نمی‌شده و یکی از دلایل قرائت‌های مختلف از دواوین شاعران گذشته همین امر است. امروزه برای این علائم قواعدی وضع شده است که با رعایت آن می‌توان اختلاف قرائت را تا حد زیادی از بیت بُرد. البته شاعران و نویسندگان امروز کمتر با این نکات آشنایی دارند و این مهم را بر عهده‌ی ویراستارها گذاشته‌اند اما در خیلی از موارد ویراستار هم به درستی منظور شاعر و نویسنده را درک نمی‌کند. علاوه بر علائم نگارشی در ویراستاری متون نکاتی وجود دارد که خوب است نویسندگان نیز با آن آشنا شوند و خود اشکالات کار خود را دریابند و برطرف کنند. جناب آقای کاظمی با جمع‌آوری این مطالب و انتشار آن قدم بزرگی را در رفع این مشکل برداشته‌اند. امیدوارم انتشار این مطلب به ما در صحیح نوشتن کمک کند.

کاربرد درست یک کلمه

بعد از این مقدمه‌ای نه‌چندان کوتاه‌، {ن و: که در قسمت قبل با عنوان «نگارش 17؛ یک یادآوری لازم» در وبلاگ آمد} می‌پردازم به بحث امروز، یعنی کلمه‌ی «شرایط». این کلمه‌، در فارسی جمع «شرط» است‌. پس باید کاربردِ آن در مقامی باشد که واقعاً پای «شرط» در میان است‌. مثلاً می‌توان گفت «شرایط من برای پذیرش این کار، آزادی عمل و دستمزد خوب است‌.» یعنی من این شرط‌ها را دارم‌.

ولی ما غالباً این کلمه را به معنی «وضعیت‌» یا «امکان‌» به کار می‌بریم و مثلاً می‌گوییم «من در شرایط خوبی نیستم‌.» این یعنی چه‌؟ یعنی «من در شرط‌های خوبی نیستم‌.»

شاید بگویید «شرایط اکنون در این معنی جا افتاده است‌.» ولی من اضافه می‌کنم که با این هم‌، این کلمه بهترین کلمه در این معنی نیست و ما کلماتی بهتر همچون «وضعیت‌» را داریم‌. پس اگر بخواهیم نثر ما سالم‌تر و زیباتر باشد، باید «شرایط» را به معنی خودش به کار بریم‌.

و این هم چند مورد کاربرد نادرست «شرایط» در نوشته‌های بعضی دوستانم‌.

 

مکتب هرات در گذشته و در شرایط فعلی با روزهای روشن و پُرافتخاری مواجه بوده که در صورت توجه بیشتر، باعث پیشرفت‌های چشمگیرتری در هرات خواهیم بود.

 

در شرایطی که هنوز ابزار خشونت از دست شبه نظامیان به جنگ خو گرفته گردآوری نشده و دولت تسلط متمرکزی بر اهرم‌های قدرت و جنگ سالاران سابق ندارد...

 

در شرایط اجتماعی و سیاسی امروز کشور روشن است که کوچکترین حرکت جمعی ممکن است به یک آشوب و بلوای فاجعه‌آمیز بینجامد.

 

با وصف آشفتگی اوضاع سیاسی و اجتماعی کشور که شرایط کار در تمام عرصه‌ها، خصوصاً هنر و فرهنگ در نقطه‌ی متنازلی قرار گرفته بود.

 

و من‌، عبارت‌ها را به ترتیب‌، چنین اصلاح می‌کنم‌:

 

مکتب هرات در گذشته و در وضعیت فعلی‌...

 

در حالی که هنوز ابزار خشونت‌...

 

در وضعیت اجتماعی و سیاسی امروز کشور...

 

با وصف آشفتگی اوضاع سیاسی و اجتماعی کشور که امکان کار در تمام عرصه‌ها...

 

می‌بینید که اینجا ما از کلمات بهتر و بیشتری کار کشیده‌ایم‌. نویسنده‌ای که بتواند به جای تکرار یک کلمه در چهار جای‌، چهار کلمه‌ی متفاوت و مناسب‌تر از آن‌یکی را به کار برد، البته موفق‌تر است و دارای زبانی غنی‌تر. او مثل آشپزی است که می‌داند هر یک از غذاها را در چه ظرفی بر سر سفره بیاورد. البته می‌توان پلو و خورش و آب و نوشابه و ترشی و ماست را همه در کاسه ریخت و عقیده داشت که هیچ خطایی رخ نداده است‌. آن غذا البته قابلِ تناول است‌، ولی نشان از بی‌سلیقگی خوان‌سالار دارد. کلمات نیز ظرف‌های معانی هستند و یک‌نواختی و تکرار بسیار آنها، لاجرم به رنگینی معنی هم خلل می‌زند.

تاریخ درج مطلب در وبلاگ نویسنده: جمعه 11 دی ۱۳۸۳

منبع:

وبلاگ شخصی آقای محمد کاظم کاظمی

http://mkkazemi.persianblog.ir

***

گزارش جلسه‌ شماره 1095 به تاریخ 2/3/94 (شعرخوانی)

3- شعرخوانی 

شعرخوانی با یکصد و بیست و نهمین غزل از دیوان حافظ، با قرائت استاد احمد نجف زاده آغاز شد. غزل‌هایی که در جلسه خوانده می‌شود برگرفته از نسخه‌ی چاپی مرحوم غنی و قزوینی است و به همان ترتیب که در نسخه‌ی قزوینی و غنی آمده است هر هفته یک غزل از دیوان خواجه خوانده خواهد شد. استاد نجف زاده بعد از خواندن غزل خواجه، برخی ابیات و لغات را توضیح می‌دهند:

اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببَرَد

نهیب حادثه بنیادِ ما ز جا ببرد

اگر نه عقل به مستی فروکشد لنگر

چگونه کشتی از این ورطه بلا ببرد؟

فغان که با همه کس غایبانه باخت فلک

که کس نبود که دستی از این دغا ببرد

گذار بر ظلمات است، خضرِ راهی کو

مباد کآتش محرومی آبِ ما ببرد

دل ضعیفم از آن می‌کشد به طَرْفِ چمن

که جان ز مرگ به بیماری صبا ببرد

طبیب عشق منم، باده ده که این معجون

فراغت آرد و اندیشه‌ی خطا ببرد

بسوخت حافظ و کس حال او به یار نگفت

مگر نسیم، پیامی، خدای را، ببرد

***

آقای محمد جهانشیری شاعر بعدی بودند که به شعرخوانی پرداختند. ایشان شعری برای خانه‌ی پدری‌شان در روستای صفی‌آباد زاوه ساخته بودند و در این شعر به وصف حال و هوای کودکی‌شان در این خانه پرداخته بودند:

بوی دوران کودکی دارد در و دیوار خانه‌ی بابا

خِشت‌خِشتی که روی هم کرده‌ست دست معمار خانه‌ی بابا

چرخ چاه قدیمی‌اش مانده روی چاهی بدون سطلی آب

لب سیمانی‌اش ترک خورده چاه تب‌دار خانه‌ی بابا

پُر ز خاکستری به رنگ سکوت آن تنوری که بوی نان می‌داد

گندمِ دیمِ دست‌رنج پدر کهنه‌انبار خانه‌ی بابا

بچگی را دویده بودم من دورِ آن حوضِ گِردِ سیمانی

جزو ابزار بازی‌ام شده بود حوض دوّار خانه‌ی بابا

مشق‌های شب دبستان را می‌نوشتم به سرنوشتِ مداد

زیر نور چراغ نفتی و ماه روی تالار خانه‌ی بابا

بچّگی را به خطِّ پایان بُرد بازی اسب چوبی و شلاق

قد و بالای من جوان می‌شد توی تکرار خانه‌ی بابا

پدرم هم‌کلام مردانی سبزه‌رویان غیرت گندم

بیل و داس و چهارشاخ و تبر اسم ابزار خانه‌ی بابا

یک بهاران صدای برّه و میش، های و هوی و هوار چوپان‌ها

خوشی روزهای قرمه‌خوران، خون پروار خانه‌ی بابا

عاشقانه‌ترین غذایم بود آش سبزی و سیر و رشته و کشک

مادر بچه‌های دور و برش ظهر ناهار خانه‌ی بابا

توت شیرینی و محبت را می‌تکاندند بهتر از خودمان

دست همسایه‌های پُرمهرش مثل غمخوار خانه‌ی بابا

...

***

بعد من که بهمن صباغ زاده‌ام یک کار جدید خواندم. در سرودن این کار یک ترانه و یک دکلمه را در ذهن داشته‌ام. در مصرع اول یک دکلمه با موضوع شکلات در ذهنم بود که خلاصه‌ی متن‌اش این بود «دوستم گفت تا آخر عمر با هم دوست باشیم و من گفتم تا نداره». یک ترانه هم که یادم نیست کی گفته و کجا شنیدم هم این بود که «می‌خوام برم پا ندارم، می‌خوام نرم جا ندارم»:

مرد است و دردی تا قیامت، البته عشقش تا... ندارد

درد است و مرد عاشق بر این درد، دردی که او تنها ندارد

عاشق سبکبال است و پابند، در برزخ تردید اسیر است

هنگام ماندن جا ندارد، هنگام رفتن پا ندارد

بنویس تا مردم بخوانند، بگذار تا عالَم بدانند

دیوانگی چیز بدی نیست، دیوانگی حاشا ندارد

دیشب زمین یک‌باره لرزید جز تو دل از دنیا بُریدم

دل ناگهان فهمید جز عشق چیزی در این دنیا ندارد

در زندگی قطعی‌ترین مرگ است پس گاهی بیایید

در ذهن‌مان با خود یگوییم امروزمان فردا ندارد

***

محمد امیری عزیز شاعر جوان و بااستعداد همشهری در ادامه چند دوبیتی جدید خواند. این شاعر همشهری بیشتر به قالب دوبیتی و گاه رباعی گرایش دارند:

شبیه دردهایت بی‌وطن باش

دَراَندَشت است دنیا، شیرزن باش

کمی دیوانه‌تر از آن‌چه هستم

کمی نزدیک‌تر از من به من باش

***

زمین محدوده‌ی میدان جنگی‌ست

که هر کس قسمت قلبش فشنگی‌ست

تهِ تقدیر هر خانه خرابی‌ست

تهِ تقدیر هر گنجشک سنگی‌ست

***

به هم ریزد جهان مخملی را

مهیّا سازد از غم مَقتَلی را

همین سیگار روشن می‌تواند

به خاکستر نشاند جنگلی را

***

آقای محمود خرقانی شاعر بعدی بودند که به شعرخوانی پرداختند. ایشان ما را به شنیدن دو غزل زیبا مهمان کردند:

ساده غمگین می‌شوم، آسان‌تر اما باز شاد

دلخوشم مانند کودک‌ها به هر کس هر چه داد

آدمی معمولی‌ام مابینِ مرزِ روز و شب

یک میانگینِ ملایم بین کم‌ها تا زیاد

زندگی عادت شده، بالا و پایین‌اش یکی‌ست

مثل سردردی که گاهی مزمن است و گاه حاد

کوزه‌ی افتاده‌ای هستم کنار کوچه‌ای

تکیه‌گاهم بوته‌ای، هم‌صحبتم لب‌های باد

اهل حالم، حال؛ گرچه وضعِ حالم مدتی

وضع بازار است، گاهی خوب، گاهی هم کساد

مطمئن باشید روزی که بیفتم توی گور

با خودم غم می‌بَرَم تا شادی‌ام مانَد به یاد

هیچ‌چیز این جهان من را به حسرت وانداشت

چون خدا بر شانه‌اش دنیای شعرش را نهاد

***

مثل قطاری پیر روی ریلِ تکرار

از رفتنم ناچار و از برگشت بیزار

واگن به واگن خستگی‌های عمیقی

را می‌کشم دنبال خود هربار، هربار

سوت قطاری آخر خطّم که عمری

انباشته روی تنش غم‌های بسیار

سخت است روی ریل‌ها طاقت بیارد

سرباز پاجفتی که حالا گشته سربار

دستی خداحافظ، نگاهی غرق بدرود

هر ایستگاهی بغض سنگینی‌ست انگار

هر کوپه آهی در گلو، انبوهی از زخم

هر پنچره از چشم‌هایی خیس خش‌دار

ای ریل چسبیده به پای خسته‌ی من

لطفا از این پاهای زخمی دست بردار

لِک لِک تِلِک لِک لِک تِلِک روی خط مرگ

دارم خودم را می‌بَرَم این‌بار، این‌بار

***

آقای علیرضا شریعتی دیگر شاعر همشهری در ادامه غزل خوانده‌اند:

در آرزوی دیدنت با دل مدارا می‌کنم

خواب و خیال و وعده را هر شب مهیا می‌کنم

اندوه دلتنگی اگر در دیده‌ام جا خوش کند

نقش تو را بر بوم دل هر شب تماشا می‌کنم

در امتداد خلوت طولانی تنهایی‌ام

با سربه‌مُهر سینه‌ام امروز و فردا می‌کنم

شیداتر از بلبل شَوَم با دل سماعی خوش کنم

وقتی کتاب دیده را بر روی تو وا می‌کنم

گلواژه‌هایت زخمه‌ی آهنگ قلبت می‌شود

زیباترین احساس را با تو تمنا می‌کنم

در فصل سبز بودنت پایان غم چون می‌رسد

از شوق رویت گریه را بر خود گوارا می‌کنم

***

دوست شاعر طنزپرداز همشهری آقای سلیمان استوار فدیهه این هفته نقیضه‌ای بر یکی از رباعیات خیام را در قالب قطعه سروده بودند. البته شعر ایشان با نقیضه‌ی شعر خیام آغاز شده بود و بعد گریز زده بودند به مسایل اجتماعی و سیاسی:

خیام اگر ز باده مستی خوش باش

با لاله‌رخی اگر نشستی خوش باش

چون عاقبت کار جهان نیستی است

انگار که نیستی چو هستی خوش باش

خیام

با لاله‌رخی اگر نشینی بد نیست

در فصل بهار از گل لاله بگو

از غرش ابر و خنده‌ی بلبل مست

از شبنم و از شقایق و ژاله بگو

از هی‌هی چوپان و نوای خوش نی

از بع‌بع میش و رقص بزغاله بگو

از مسجد و از موعظه‌ها حرف مزن

از ساقی و از شراب ده‌ساله بگو

ما را چه به جان‌کِری و لبخند ظریف

از غمزه و ناز دختر خاله بگو

استاد حسن به کارگرها فرمود

با ما سخن از کمچه و از ماله بگو

امسال که سال دولت و ملت ماست

از ماه شب چارده، از هاله بگو

باید همه همزبان و همدل باشیم

کمتر سخن از غصه و از ناله بگو

***

گزارش جلسه‌ شماره 1095 به تاریخ 2/3/94 (گزیده‌ی شعر تربت)

4- گزیده‌ی شعر تربت؛ شعر کودکانه؛ لواشک، اسدالله اسحاقی

سال‌هاست در این وبلاگ به شعر تربت پرداخته شده است و شعرهایی که در جلسه‌ی شنبه‌شب‌ها در جلسه خوانده می‌شود در گزارش هفتگی در وبلاگ می‌آید. کمی که از تاسیس وبلاگ گذشت به این نتیجه رسیدم که در انتهای بخش شعرخوانی یکی از غزل‌های خوب معاصر را بیاورم که در طول زمان به یکی از غزل‌های خوب شاعران تربتی تغییر کرد. با اضافه شدن این بخش که «گزیده‌ی شعر تربت» است این بخش مستقل از شعر تربت حیدریه شد و از این پس دامنه‌ی اشعار از غزل به تمامی قالب‌ها گسترش پیدا می‌کند اما دامنه‌ی جغرافیایی به خطه‌ی زاوه محدود خواند شد. زندگی‌نامه‌ی غالب شاعران تربتی در آرشیو وبلاگ موجود است.

در یک مغازه دیدم

یک لوله‌ی لواشک

خیلی بزرگ و جالب

همقدّ چرخ غلتک

 

افتاد در دهانم

یک حس ترش و تازه

 یک متر می‌شود چند؟

 پرسیدم از مغا زه

 

او گفت: بچه ی خوب

این مال پشت بام است

چیزی که دیده‌ای تو

قیر است، ایزو گام است 

اسدالله اسحاقی

***

گزارش جلسه‌ شماره 1095 به تاریخ 2/3/94 (شعر محلی تربت)

5- شعر محلی تربت؛ شعر شماره‌ی 37 کتاب خدی خدای خودم، غزل، بس که دل بردی و سختی مو به تو خو نمنم؛ قسمت اول؛ استاد محمد قهرمان

اگر شعر را در وبلاگ می‌خوانید همانطور که می‌بینید به اجبار از خط Tahoma استفاده کردم و با این فونت اعراب شعر به درستی درک نمی‌شود. برای بهتر خواندن شعرهای محلی می‌توانید نسخه‌ی PDF گزارش را از ابتدای گزارش دانلود کنید. روش دیگر این است که شعر را به رایانه‌ی خود منتقل کرده و برای دیدن اعراب آن از خط هما (b homa) استفاده کنید. اگر این فونت را در رایانه‌ی خود ندارید می‌توانید برای دانلود روی آن کلیک کنید. این فایل دانلود در سایت 4shared.com قرار دارد. اگر بر روی download کلیک کنید و پس از آن گزینه‌ی free download را انتخاب کنید، پس از باز کردن لینک دانلود جمله‌ای را می‌بینید که به انگلیسی نوشته است «اینجا کلیک کنید»، با کلیک بر روی کلمه‌ی اینجا (here) فایل دانلود خواهد شد. پس از دانلود فایلی با پسوند ttf در اختیار خواهید داشت که آنها را باید به داخل درایو c؛ پوشه‌ی windows؛ پوشه‌ی fonts انتقال دهید. (c:\windows\fonts) پس از انتقال، این خط (فونت) در رایانه‌ی شما قابل مشاهده خواهد بود.

برای این‌که بتوان تلفظ صحیح شعرهای گویشی را انتقال داد لازم است چند قاعده وضع شود که با در نظر گرفتن این قواعد بشود شکل صحیح تلفظ را در گویش دریافت. بسیاری از این قواعد را شرق‌شناسان وضع کرده‌اند و در مواردی که این قواعد کافی نبوده از علائمی که استاد محمد قهرمان وضع کرده است استفاده می‌کنیم. الفبای متداول بین شرق‌شناسان (البته به شکلی ساده‌تر) به شرح زیر است.

صامت‌ها: ا (a)، ب (b)، پ (p)، ت (t)، ث (s)، ج (j)، چ (č)، ح (h)، خ (x)، د (d)، ذ (z)، ر (r)، ز (z)، ژ (ž)، س (s)، ش (š)، ص (s)، ض (z)، ط (t)، ظ (z)، ع (a)، غ (g)، ف (f)، ق (g)، ک (k)، گ (q)، ل (l)، م (m)، ن (n)، و (v)، ه (h)، ی (y).

مصوت‌های کوتاه: ــَـ (a)، ــِـ (e)، ــُـ (o). مصوت‌های بلند: ...ـا (â)، ...ـی (i)، ...ـو (u). مصوت‌های کوتاهی که کشیده تلفظ می‌شوند: ــَـْـ (ā)، ــِْـ (ē)، ــُـْـ (ō).

سه علامت آخر به الفبای فنوتیک اضافه شده است که بشود با کمک آن واژه‌های تربتی را و شکل تلفظ صحیح آن را نشان داد. علامت فتحه به علاوه‌ی ساکن ــَـْـ نشانه‌ی فتحه‌ی کشیده است که جانشین «ـا» شده است مانند خَـْنَه (خانه). علامت کسره به علاوه‌ی ساکن ــِْـ نشانه‌ی کسره‌ی کشیده است که جانشیین «ـی» شده است مانند زِْرِ (زیرِ). علامت ضمه به علاوه‌ی ساکن ــُـْـ نشانه‌ی مصوت مرکت (ow) است مانند اُوْ (آب)، تُوْ (تب). علامت ضمه به علاوه‌ی ساکن و کسره نشانه‌ی مصوت مرکب در حالت اضافه است (owe) مانند اُوِْ (آبِ)، چُوِْر (چوب را)

نکته‌ی قابل توجه این‌که اگر علامت ساکن با (ـو) همراه نباشد صدای او خواهد داشت به عنوان مثال در گویش تربتی روغَن به صورت (rugan) تلفظ می‌شود. دیگر این که مراقب باشید مصوت مرکب ـُوْ (ow) را واو ضمّه و ساکن ـُوْ (ov) اشتباه نگیرید مثلا در کلمه‌ی جُوْ (jow) که یکی از غلات است (ow) نشانه‌ی مصوت مرکب است، اما در کلمه‌ی «نُمُوْ» (nomov) به معنی رشد (ov) نشانه‌ی ضمه و واوِ ساکن است.

بارها گفته‌ام که هرچند عاشقانه‌های استاد قهرمان در شعرهای کلاسیکی که سروده‌اند بسیار زیبا هستند، اما عاشقانه‌هایی که ایشان به گویش تربتی سروده‌اند حال و هوای دیگری دارد. به نظر من این غزل‌ها در تاریخ ادبیات بی‌سابقه هستند و از چنان لطفی برخوردار هستند که من همواره خدا را شکر می‌کنم که گویش مادری‌ام گویش تربتی است و مادربزرگی داشته‌ام که از خردسالی به این لهجه با من سخن گفته و این باعث شده در حد بضاعتم ظرایفش را درک کنم. استاد قهرمان در این غزل‌ها فقط به سرودن به گویش تربتی اکتفا نکرده است و آن‌چه این غزل‌ها را بی‌نظیر می‌کند تنها گویش تربتی و لغات زیبای آن نیست بلکه به این خاطر است که شاعر در سرودن این عاشقانه‌ها خود را جای جوانان ساده‌دل روستا گذاشته است و از چشم و ذهن و دل آن‌ها جهان را دیده است. معشوق روستایی و ساده‌دل آنان را از زاویه‌ی دید خود ایشان توصیف کرده است. من سعی می‌کنم با برگردان‌های دقیق (البته به قدر بضاعت خود) و به تفصیل معنی این ابیات را روشن کنم تا دیگر هموطنان و هم‌زبانان هم بتوانند از این اشعار لذت ببرند. مطمئنا حتی کسانی که گویش مادری‌شان تربتی است در اولین خوانش‌ها نمی‌توانند به خوبی از عهده‌ی خواندن و درک ابیات برآیند اما با کمی ممارست و پشتکار حتی دوستانی که با گویش تربتی آشنا نیستند خواهند توانست از این اشعار لذت ببرند.

فایل صوتی غزل شماره‌ی 37 اثر استاد محمد قهرمان

37

بَس که دل بُردی و سُختی، مُو به تو خُوْ نِمُنُم

دل به دستِت نِمُتُم تا دِلِتِر اُوْ نِمُنُم

1- بس که دل بُردی و سوختی من به تو اعتماد نمی‌کنم / دل به دستت نمی‌دهم تا دلت را آب نمی‌کنم (هر بار که به تو اعتماد کردم و دل به تو دادم، تو دلم را بُردی و سوزاندی پس من دیگر به تو اعتماد نمی‌کنم و تا دلت را آب نکنم دلم را دست تو نمی‌سپارم. «خُوْ کِردَن» (xow kerdan) در گویش تربتی به معنی اعتماد کردن می‌باشد. مثلا می‌گویند: «مُو به تو خُوْ مُنُم» (mo be to xow monom) یعنی به تو اعتماد می‌کنم. استاد قهرمان در جای دیگر می‌گوید: «خونِ دلِ مُور خوش مِنی، از نُو به دستِت دل مُتُم / یَعنِ که مُو وازُم به تو بی‌دینِ ظالم، خُو مُنُم». در گویش تربتی «خُوْ» (xow) به معنی خواب است و گمان می‌کنم ریشه‌ی «خُوْ کِردَن» نیز به همان خواب کردن یا خوابیدن برگردد که به این اعتبار که انسان نزد کسی که به او اعتماد ندارد نمی‌تواند آسوده بخوابد. «دلِ یَکِر اُوْ کِردَن» یا دل کسی را آب کردن یعنی او را از شور و شوق بی‌تاب کردن به قول سعدی بازارِ خویش و آتشِ ما تیز کردن.

دِلِ خوردیگَکِمِر، بِرِّه‌یِ شیرسوزَکِمِر

تا کُلوتَر نِرَه، ‌وِرمُختِ تو پُرتُوْ نِمُنُم

2- دل کوچکم را، بره‌ی شیرسوز شده‌ام را / تا بزرگ‌تر نشود، به هوای تو رها نمی‌کنم (در گویش تربتی «خورد» (xurd) یا «خوردی» (xurdi) به معنی کوچک و خُرد است. «شیرسوز» عبارت است از نوزادی اعم از از نوزاد انسان یا حیوانات که کمتر از حدّ لازم شیر خورده باشد و به خوبی رشد نکرده باشد. این اصطلاح را به طعنه در مورد افراد خیلی چاق به کار می‌برند و می‌گوید «طِفلِ شیرسوز رِفتَه» یعنی طفلکی شیرسوز شده است یا به تمامی شیر نخورده است. «بِرِّه‌یِ شیرسوزَکُم» به معنی برّه‌ی کوچکِ شیرسوز شده‌ی من است. «خوردیگَک» (xurdiqak) و «شیرسوزَک» (širsuzak) همان خُرد و شیرسوز است به علاوه‌ی کاف تصغیر یا تحبیب. «کُلو» (kolu) در گویش تربتی به معنی کلان و بزرگ می‌باشد و در مقابل «خورد» (xurd) می‌آید. «ورمُختِ» (ver moxte) یا «ورموختِ» (ver muxte) به معنی به هوایِ، به خاطرِ یا به امیدِ، به اعتمادِ، به اطمینانِ است مثلا می‌گویند: «بِچَّه‌رْ وِرمُختِ تو گِذیشتَه بویُم» یعنی بچه را به واسطه‌ی اطمینانی که به تو داشتم گذاشته بودم یا «وِرموختِ فِلَـْنی مارُم زَیَن» یعنی به خاطر فلانی ما را هم زدند.

دست وِر روت مِگیری که نِبوسُم لُوِْتِر

وِر اِلَه پیش لُوِْت ای‌هَمَه لُوْلُوْ نِمُنُم

3- دست بر رویت (صورتت) می‌گیری که نبوسم لبت را / به بیهوده پیش لبت این‌هم هیاهو نمی‌کنم («لُوْ» (low) در گویش تربتی به معنی لب است. «اِلَه» (ela) به معنی یله، رها و ول است و «ور اِلَه» (ver ela) به معنی بی‌خود، به عبث، بیهوده و به بیهودگی است. مثلا می‌گویند «وِر اِلَه ای هَمَه را اَمیُم» یعنی الکی این همه راه آمدم. قهرمان در غزلی دیگر می‌گوید: «چه مرگِمَه که چِنی وِر اِلَه دِ گریَه مُرُم؟ / چِه اَشگیَه که تِمومی نِدَْرَه هر چه میَه!». «لُوْلُوْ کردن» (lowlow kerdan) به معنی همهمه کردن و با صدای بلند حرف زدن است. قهرمان در غزلی دیگر گفته است: «لُوِْتِر تا به خِندَه وا کِردی / ای دِلِ بی صدا دِ لُوْلُوْ رَف». البته در این بیت «لُوْلُوْ کردن» به لب لب گفتن ایهام هم دارد یعنی به تکرار کلمه‌ی «لب» را بر زبان را جاری ساختن.)

بس که اَ ْمُختَه بِذو سینِه‌یِ نَرمِت رِفتَم

زِْرِ سر وَختِ که بَلیشتِ پَرَه، خُوْ نِمُنُم

4- پس که آموخته بدان سینه‌ی نرمت شده‌ام / زیر سر وقتی که بالش پر است خواب نمی‌کنم (چنان به سینه‌ی نرم تو عادت کرده‌ام که دیگر با بالش پر هم نمی‌توانم بخوابم. «اَ ْمُختَه» (āmoxta) یا آموخته در گویش تربتی به معنی عادت کرده است و در گویش تربتی وقتی بخواهند بگویند که به چیزی یا به کسی عادت کردم می‌گویند: «اَمُختَه رَفتُم» (āmoxta raftom) یعنی آموخته شدم. آموخته شدن به معنی داشتن رابطه‌ی عاطفی با آن چیز یا کس است. البته در لغت‌نامه‌های فارسی چهار معنی عمده پیرامون واژه‌ی «آمُخته» یا «آموخته» آمده است: 1- دست‌آموز، رام شده، مطیع 2ـ خوگرفته، عادت کرده 3- تعلیم‌یافته، یادگرفته، آموزش‌دیده 4- فرهیخته، دانش‌آموخته، باسواد. در این بیت معنی دوم مراد است البته در تاریخ ادبیات کاربردهای دیگر این کلمه را هم می‌توانید مشاهده کنید: مورد اول را در این ابیات از فردوسی می‌توانید ببینید: «وزآن پس برفتند سیصد سوار / پسِ بازداران، همه یوزدار / ... / پلنگان و شیرانِ آموخته / به زنجیرِ زرّین دهان دوخته». مورد سوم در این بیت از دقیقی شاعر قرن چهارم آمده است: «
بکُشتش بسی دشمنان بی شمار / که آمُخته بُد از پدر کارزار» همانطور در شعر دقیقی مشاهده می‌شود منظور از آموخته، تعلیم‌دیده است. در اشعار گویشی استاد قهرمان بارها و بارها این اصطلاح آمده در غزلی می‌گوید: «اَ ْمُختَه‌یُم به سینَه‌ت، مُردُم مِگَن هنوزُم / خُودْشِرْ بِچَه مِدَ ْنَه، بَـْوَر نِدَرَه مَردَه». در قصیده‌ای می‌گوید: «چَشمای میشی‌تِر بِگِردُم، دل بِرِّه‌یِ اَ ْمُختَه‌شا بو / تو رفتی و برقِ نگاهِت، مُو مُندُم و بختِ سیاهُم». در شعری خطاب به دکتر احمدعلی رجایی گفته است: «خو مِگِریَه دِلِ اَ ْمختَه، مُگُفتَن مُردُم / مُوم اَمُختَه به تو رِفتَه‌مْ، دِلِ مُو خو اَزیَه». در غزلی با ردیف «مَکُ» به معنی نکُن می‌گوید: «کُفتَرِ مُو خو مِگِریَه دِل اَگِر اَ ْمُختَه رَ / مُوم به تو اَ ْمُختَه‌یُم، از پوشتِ بومبُم پَر مَکُ».)

مُو دِگَه سور نیُم، دستِ تو مُور سَـْسی کِرد

رِشمَه از پای مو وارِفتَه و دُوْدُوْ نِمُنُم

4- من دیگر وحشی نیستم، دست تو را مرا رام کرد / طناب از پای من باز شده و نمی‌دوم (در گویش تربت «سَـْسی» (sāsi) و «سور» (sur) در مقابل یکدیگرند. حیوانی که آموخته شده باشد را «سَسی» و حیوانی که خوی وحشی در او باشد را «سور» می‌گویند. استاد قهرمان بارها این هر دو واژه را در کنار هم آورده است. مثلا در این بیت: «نزدیکِ مُو و دور، هم سَسی و هم سور / او زلفِ یُرُم‌باز خُب سِر د سَرُم کِرد». «رِشمَه» (rešma) در گویش تربتی به معنی طناب و بند بافته و تابیده است که به منظور قلاده و افسار و نظایر آن استفاده می‌شود. گاه در معنی افسار اسب بافته شده از از مو یا ابریشم نیز به کار می‌رود. حدس می‌زنم با واژه‌ی «رشته» هم‌ریشه باشد. «دُوْدُوْ کِردَن» (dowdow kerdan) به معنی دویدن است، البته «دِ دُوْدُوْ رِفتَن» (de dowdow reftan) هم به همین معنی است که بیشتر در مورد کودکان به کار می‌رود.

تا تِنورِ دِلِمِرْ شاخ کُنُم، چِرخَه بیار

که اَتیش‌گیرَه‌شِر از بادبُر و سُوْ نِمُنُم

5- تا تنور دلم را شعله‌ور می‌کنم، چَرخِه بیاور / که آتش‌گیره‌اش را از بادبُر و خار نمی‌کنم («شاخ کِردَن» به معنی برافروختن و شعله‌ور کردن آتش است مثلا می‌گویند: «تِنورِر شاخ کُ» یعنی آتش تنور را شعله‌ور کن. «چِرخَه» (čerxa) به معنی چیزی که می‌چرخد به معنی بوته‌های بیابانی است که چون سبز است از زمین می‌کنند و انبار می‌کنند تا خشک شود و از خشک‌شده‌ی آن به عنوان سوخت خصوصا برای تنورهای کوچک استفاده می‌کنند. «اَتیش‌گیرَه» (atišqira) یا آتش‌گیره یعنی چیزی زود آتش می‌گیرد و با کمک آن می‌شود آتش را گیراند یا روشن کرد. «بادبُر» (bâdbor) عبارت است بوته‌های سست خار که در بیابان می‌روید و با وزیدن یک باد تند از زمین کنده می‌شوند و به این طرف و آن طرف می‌روند. این بوته‌ها زود آتش می‌گیرند و زود هم خاکستر می‌شوند. قهرمان در غزلی دیگر گفته است: «مُو به بادبُر مِمَـْنُم به هُوِْ تِمومَه کارُم / به چِنی اَتیشِ سَردِ، دلِ خوم کِیْ مِجوشَه؟». «سُوْ» (sow) عبارت است بوته‌های نازک و خُشکِ خار که به وفور در بیابان یافت شده، زود آتش گرفته و زود هم خاکستر می‌شود. از «سُو» به عنوان «اَتیش‌گیرَه» (atišqira) یا آتش‌گیره استفاده می‌کنند، به این صورت که سُوْها را زیر و چوب‌های درشت‌تر را روی آن می‌گذارند و ابتدا سُوها آتش می‌دهند تا آتش به راحتی روشن شود و آتش حاصل از سُوْها بتواند چوب‌های دیگر را روشن کند. قهرمان در بیتی بسیار زیبا خطاب به استاد حسین سمندریان می‌گوید: «ما بُتِّه‌ی سُوِْم که اَتیشِر جِلا مِتِم / مَـْیی که خُب دَگیرَه اَتیشِت به سُو بِزَن» ضرب‌المثلی تربتی هم داریم می‌گوید: «اُوْ وِر اَتَش باش، نِه سُوْ وِر اَتَش»)

حُکمِ بارونِ تِموزُم که مِبَـْرُم دِ کِوِْر

سِنگ‌تَرِّ مُنُمِش گِر چه که شَـْدُوْ نِمُنُم

6- مانند باران تابستانم که می‌بارم در کویر / زمین را سنگ‌تر می‌کنم اگر چه که شاداب نمی‌کنم (من مانند باران‌های فصل گرما در کویر اندکی نَم دارم اما باعث شادابی زمین نمی‌شوم. «تِموز» (temuz) به معنی تابستان است چنان که در ادب کلاسیک هم بسیار به کار رفته است. )

عشق وَختِ که نیَه دوسِرَه، دِق‌مرگ مِنَه

تا بِرَم دل نِمِمیرَه، مُو بِرَش تُوْ نِمُنُم

7- عشق وقتی که نیست دو سره، دق‌مرگ می‌کند / تا برایم دل نمی‌میرد من برایش تب نمی‌کنم (عشق وقتی که دو طرف نباشد آدم را دق‌مرگ می‌کند پس تا وقتی که دل برایم نمیرد من برای دل تب نخواهم کرد. دقت کنید که در  اصطلاح «دوسِرَه» بخش اول با مصوت بلند و به وزن قو تلفظ می‌شود)

روزیِ مُو مِرِسَه روز به روز از بالا

خَـْطِرُم جَعمَه که اَ ْذُقَه دِ پِرخُوْ نِمُنُم

8- روزی من می‌رسد روز به روز از بالا / خاطرم جمع است که آذوقه در پرخو نمی‌کنم. (روزیِ من را خداوند می‌رساند از این‌روست که آذوقه انبار نمی‌کنم. «پِرخُوْ» در گویش تربتی به نوعی انبار آذوقه‌ی گندم و یا آرد در منزل گفته می‌شود. برای ساختن پرخو معمولا جلی یکی از طاق‌های خانه را با گِل و خشت می‌پوشانند و دو سوراخ یکی در بالا و یکی در پایین باز می‌گذارند. از سوراخ بالا پرخو را پر می‌کنند و از سوراخ پایین که معمولا با یک پارچه‌ی گلوله شده مسدود می‌شود برای برداشتن گندم یا آرد استفاده می‌کنند. در جایی خواندم که «کِندو» برای نگهداری گندم بوده و «پِرخُوْ» برای نگهداری آرد)

... ادامه دارد

***